آنوقتها پرستو پیامآور بهار بود؛ سالهای کودکیام. آموزگار مدرسه میگفت: پرستو تنها پرندهای است که هیچوقت روی زمین نمینشیند؛ مگر برای آب خوردن. گرچه تأویل و تفسیر حرف او را درک نمیکردم، برای راستیآزماییِ حرفش همهجا چشمم به دنبال پرستوهای مهاجر بود. دوستدارشان شدم. از تماشای پرواز بیمهیب و اوج و فرودهای سریعشان کیفور میشدم. انگار زمانه هم زمانهی خیالپروری بود: روزهای نخست فروردین، هزار پنبهزن پیر، توی جنگلهای کنارهی تالاب انزلی مینشستند و پنبههای سپیدرنگشان توی هوا میچرخید و تمام شهر را پر میکرد… پدرم میخندید و میگفت: «پنبهزنی در کار نیست، اینها را نوعی از گیاهان حاشیهی شهر رها میکنند.»
حالا اما وقتی بهار میشود، خبری از آن دستههای انبوه پرستو نیست. تودههای پنبهای شکل هم نیستند. اغلب از آدمهای اطراف میشنوم که میگویند: «بوی نوروز نمیآید!» و معلوم نیست این «بو» دقیقاً چگونه بوده است و از کجا میآمده است.
حالا سالهاست که در بهاران، به انتظار دوستان و اقوام مهاجریم تا چند روزی از آن سوی آبها و مرزها پیش ما برگردند. دایی و پسرعمه و دخترخاله و همکلاسیهای قدیمی و رفیقان دورهی شباب و آشنایان دور و نزدیک. انگار بیشتر آدمهایی که دوستشان داری و میشناسی، رفتهاند و اندکی ماندهاند. بله، حقیقت است. ما تکه تکه شدهایم در میان شهرهای دور و مرزهای بعید و سرزمینهای غریب. پخشترین ملت زمانهایم ما. کمتر کسی هست که امکان رفتنش باشد و بماند. رسانهها میگویند، ایران، مهاجرفرستترین کشور جهان است. آمارها میگویند هر ساله هزاران نفر از ایرانیان مهاجرت میکنند که 150 تا 180 هزار نفرشان نخبه و متخصص و دارای تحصیلات عالیهاند! این همه در حالی است که – مثل اغلب کشورهای مهاجرفرست- در جنگ نیستیم و اینجا یکی از امنترین کشورهای منطقه است. (اوایل بهمنماه گذشته، وقتی تیم ملی فوتبال ایران در جداافتادهترین قارهی جهان به میدان رفت و استادیومهای استرالیا پر شدند از هزاران ایرانی مهاجر و گزارشگر تلویزیون ملی بارها به هیجان گفت: گویی اینجا جزوی از کشور خودمان است، تصویر کاملی از وضعیت امروز ما شکل گرفت. بسیاری از آنها برای سرزمینی که از آن رمیده بودند فریاد زندهباد میزدند. اگرچه صدایشان درست شنیده نمیشد و سیمایشان قابل پخش نبود!) بگذریم … ایرانیهایی که میتوانند به ایران برگردند، سه وقت اصلی برای سفر دارند. تابستان و کریسمس و نوروز. من همیشه سعی میکنم دستکم نوروز را در انزلی بمانم و دوستان از راه آمده را ببینم. امسال اگر بخت یار باشد، بهنام خواهد آمد. از آخرین سفرش، چهار سال گذشته و به گواهی تصاویر اسکایپی، فقط موهایش سپیدتر و فرتر شده است. او در سرزمین ژرمنها زندگی میکند و همسر آلمانیاش – به سیاق بیشتر ژرمنها – معمولاً آنقدر مشغله و کار دارد که همراهش نمیآید. من و بهنام دربارهی هزارچیز بحث مشترک داریم الا فوتبال. و این خودش عجیب است چون فکر کردن به فوتبال، کسب و کار تمام وقت اوقات فراقت من است و او نیز فرزند بنیانگزار ملوان است. معمولاً سفرهای دوستان مهاجر سه بخش دارد: بخش اول بیشتر به یاد خاطرات گذشته و نوستالژی روزهای رفته میگذرد. بخش دوم به حال نزار انزلی امروز و احوال دردآور مردمانش و دریغ از مقایسهی ناممکن اینجا و آنجا. بخش سوم به از «رفتن» و «چگونه رفتن» و دعوت دوستانه و چندباره و از سر مهر، به مهاجرت. من و بهنام دو بخش اول و آخر را حذف نموده و فقط به دومی بسنده کردهایم. وقتی میآید، دوربینها را برمیداریم و میرویم «انزلی» را ببینیم! اولین مقصدمان هم، جزیرهی «قلمگودهی کوچک» است و مخفیگاهِ ابی پرنده.
ابی، دوست قدیمی بهنام است. خانهی نوجوانیهای بهنام، مشرف به رودخانهای بود که «غازیان» را از «قلمگودهی کوچک» جدا میکرد. آنوقتها ابی مرد مشهور جزیره بود و به خاطر تبحرش در موتورسواری و پرشهای بلندی که با موتورهای کراس از روی تپههای ماسهای ساحل انزلی میکرد، به «ابی پرنده» معروف شد. ابی هم مثل دیگر انزلیچیها، عاشق ملوان بود و شاید به خاطر ارادتی که به بهمن صالحنیا داشت، تصمیم گرفت به بهنام رازهای زندگی و ماهیگیری در مرداب را بیاموزد. رفاقت آنها از اینجا پا گرفت و تا سالها ادامه یافت. حال اما سن و سالی از ابی پرنده گذشته است. هنوز هم چشمهای آبی و ریش سپید بلند و پوست قرمزش، از همهی آدمهای جزیره متمایزش میکند. گیلکی را با لهجهی آذری قشنگی حرف میزند و از ته دل میخندد. در نظرم او پیرمرد همهچیزدان جزیره است. پیر خاموش و گوشهگیر جزیره. در بیشتر رشتههای فنی سررشته دارد و خیلی کارها بلد است (اگرچه فرصت کار فراهم نیست). تالاب انزلی را مثل یک شکارچی خبره میشناسد و مثل یک محیطبان مهربان، نگراناش است. خانهاش را هم خودش ساخته است (پشت این دیوار توی عکس). من اسمش را مخفیگاه گذاشتهام چون بیش از آن که مأمنی برای زیستن در کنارهی شهر باشد، سنگری در برابر نامردمیها و تیرگیهای شهر است. مثل مخفیگاه پرندهای ناگزیر از زیستن در کنار آدمها. ابی، والهی طبیعت است. در آخرین ملاقاتمان وقتی از گربهی بیخانمان محله و درد جانفرسای زایمانش میگفت، لرزش اشک را در چشمانش دیدم. فریاد و لابهی گربهی مادر باعث شده بود ابی پرنده پیدایش کند و به مطب دامپزشک برساند و هزینهی سنگین عمل سزارین را نیز بپردازد! پیش خودم فکر کردم چطور این آدمی که از پول نان شبش برای درمان گربهی ولگرد میزند، زندگی را در زمانهی آدمهایی که برای سرگرمی و تفریح به مرداب میروند و انواع پرندههای کمیاب و در حال انقراض را نشانه میروند، تاب میآورد. یا چطور طاقت آورده است تماشای رودخانههای جاری به تالابی را که زمانی زلال و عمیق بود و حالا به فاضلابی بزرگ و در حال خشکیدن بیشتر شبیه است؟ چگونه جان سپردنِ محیط طبیعیِ شهرش را تحمل میکند؟
بهنام میگوید: چند سال پیش وقتی مادر آقا ابی از دنیا رفت، تنهاییاش کامل شد. دلم میخواست بیاید آلمان و پیش ما بماند. چند باری برای چند هفته آمد و قرار گرفت. روزها میرفت پیادهروی. در یکی از همین شهرگردیها، تکنسینهای پروژهای عمرانی را دید که در اجرای قسمتی از طرحشان گیر کردهاند. جلو رفت و ارتباط گرفت و با ذکاوت و تجربهی خودش، گرهی کارشان را گشود. مسئولان شهرداری آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتند که لوح افتخاری به قدردانی تقدیمش کردند. از این ماجراها زیاد دید و باز هم سرانجام راضی نشد ماندگار شود. گفت: جای من اینجا نیست. برگشت انزلی.
بیصبرانه در انتظار بهارم تا بهنام بیاید و به «تماشا»ی شهر مادریمان برویم! سراغ ابی پرنده را بگیریم و یکجای کوچک و دوری از قلبمان روشن شود که هنوز یک نفر آنجا مراقب پرندهها و ماهیها و آبها و درختهاست. یک نفر که میماند و نمیرود.
آروین ایلبیگی

